تبليغاتX
زندگی سرخ

زندگی سرخ

God's here!... Believe it

 

اولين باري كه اين عكس رو ديدم ، بدنم به كلي سرد شد . اولش به اين فكر كردم كه واقعا چرا بعضي از ما آدم ها اينقدر ناشكر و قدرنشناس هستيم ؟! چرا فكر مي كنيم بزرگترين مشكلات زندگي مال ما هستند و زندگي ما خيلي سخت و رنج آور داره پيش مي ره ؟! با ديدن اين عكس دوباره فهميدم كه چقدر بايد ممنون خدا باشيم ... چقدر بايد ممنون پدر و مادرمون باشيم ...

اما بعد كه كمي بيشتر روي اين عكس فكر كردم اين سؤالها به ذهنم رسيد :‌

اون بچه به چه چيزي فكر مي كنه ؟ اون بايد چه چيزي از خدا بخواد؟ يا اينكه آيا تا حالا چيزي از خدا خواسته ؟‌؟ و اينكه خدا چه جوابي مي تونه بهش بده ؟؟!

 

ساعت ها فكر كردم اما به هيچ جوابي نرسيدم ...

واقعا نتونستم براي سؤالاتم جوابي پيدا كنم ...

 

فقط اميدوارم اين عكس همون طور كه تونست به من تلنگر وارد كنه ، بتونه به تو و به همه كساني كه كمي از  او  دور شدن و زندگي رو نوميدانه ادامه مي دن ، تلنگر كوچكي وارد كنه ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385ساعت 15:49  توسط Samantha & Ermia  | 

one does not equate one

...

معلم پاي تخته داد مي زد،

صورتش از خشم گلگون بود و

دستانش به زير پوششي از ابر پنهان بود.

ولي آخر كلاسي ها لواشك بين خود تقسيم مي كردند و

آن يكي در گوشه ي ديگر "جوانان" را ورق مي زد.

دلم مي سوخت به حال او كه بيخود هاي و هو مي كرد و

با آن شور تساوي هاي جبري را نشان مي داد.

با خطي خوانا به روي تخته كز ظلمت

سخن ازظالمان و چهره ي زندانيان تاريك و غمگين بود،

تساوي را نوشت و بانگ بر آورد كه:

" يك با يك برابر است اينجا."

از ميان بچه ها ناگه يكي برخواست.

هميشه يك نفر بايد به پا خيزد.

به آرامي سخن سر داد:

" اين تساوي اشتباهي فاحش و محض است!"

نگاه بچه ها ناگه به يك سو خيره شد با بهت.

معلم مات بر جا ماند و او پرسيد:

" اگر يك انسان واحد يك پول

آيا باز هم يك با يكي ديگر برابر بود!

يك اگر با يك برابر بود

نان و مال مفت خورها از كجا آماده مي گرديد؟

يا چه كس ديوار قصري را بنا مي ساخت؟"

معلم خشمگين فرياد زد:

" آري!"

و او با پوزخندي گفت:

" آنكه رنگش نقره گون چون ماه مي بود، بالا بود؟

يا آن سيه چهره كه مي ناليد، پست تر بود؟

يك اگر با يك برابر بود

آنكه زور و زر به دامن داشت، بالا بود؟

وآنكه قلبش پاك و دستش فاقد زر بود، پست تر بود؟"

حال مي پرسم: "يك اگر با يك برابر بود

پس كه پشتش زير بار فقر خم ميشد؟

يا چه كس زير ضربت شلاق له ميشد؟

يك اگر با يك برابر بود

پس چه كس آزادگان را در قفس مي كرد؟..."

معلم ناله آسا گفت:

" بچه ها در جزوه هاي خويش بنويسيد كه

يك با يك برابر نيست."

پ.ن1. ديشب كه داشتم دفتر خاطرات پنج سال پيشم رو ورق ميزدم، چشمم افتاد به اين شعر. كلاس سوم راهنمايي كه بودم يادمه يه تمرين داشتيم مربوط به عبارت هاي جبري كه جواب مسئله ميشد اين: 1=1. معلم رياضي مون اين شعر رو برامون اورد و خوندش. مي گفت كه داستان اين شعر واقعي يه.نمي دونم اون موقع چه حسي داشتم يا چي گفتم در مورده اين شعر، اما ديشب كه ديدمش كلي رفتم تو فكر(طبق معمول!). منم به اين نتيجه رسيدم كه يك با يك برابر....نيست. شما چي فكر ميكنين؟؟؟

پ.ن2. روزه نمازاي همگي قبول حق! التماس دعا.

+ نوشته شده در  شنبه هشتم مهر 1385ساعت 9:18  توسط Samantha & Ermia  | 

... So sad but true

داشتم فكر مي كردم چي بنويسم كه يه دفعه يادم اومد چند شب پش يه داستان قشنگ خوندم . حيفم اومد اونو براي شما تعريف نكنم . حالا بذاريد اول داستان رو براتون بگم بعد مي رم سراغ حرف هاي خودم .

داستان در مورد يه مرد و پسر كوچيكشه .

يه شب كه اين مرد خسته و عصباني از سركار به خونه برگشت ، پسر پنج سالشو ديد كه دم در منتظر اون ايستاده بود :

-          بابا يه سؤال از شما بپرسم ؟

-          بله حتما . چه سؤالي ؟

-          بابا ، شما براي هر ساعت كار ، چقدر پول مي گيريد ؟

مرد با عصبانيت جواب داد : « اين به تو ارتباطي نداره . چرا همچنين سؤالي مي كني؟»

-          فقط مي خوام بدونم . بگين براي هر ساعت كار چقدر پول مي گيريد ؟

-          اگر بايد بدوني خب مي گم . 20 دلار !

پسر كوچيك در حالي كه سرش پايين بود ، آهي كشيد . بعد به مرد نگاهي كرد و گفت : « بابا ! مي شه لطفا 10 دلار به من قرض بدين ؟»

مرد بيشتر عصباني شد و گفت : « اگر دليلت براي پرسيدن اين سؤال ، فقط اين بود كه پولي براي خريدن يه اسباب بازي مزخرف از من بگيري ، سريع برو تو اتاقت ، فكر كن و ببين چرا اينقدر خودخواه هستي . من هر روز سخت كار مي كنم و براي اين جور درخواست هاي بچه گانه اصلا وقت ندارم »

پسر كوچيك آروم رفت اتاقش و در رو بست .

مرد نشست و بازم عصباني تر شد ؛ با خودش گفت : « چطور به خودش اجازه مي ده براي گرفتن پول از من چنين سؤالي بكنه ؟ » بعد از حدود يك ساعت مرد آروم تر شد و فكر كرد كه شايد با پسر كوچيكش خيلي تند و خشن رفتار كرده . شايد واقعا چيزي بوده كه اون براي خريدش به 10 دلار نياز داشته . به خصوص اينكه خيلي كم پيش مي يومد كه پسرك از باباش درخواست پول بكنه .

مرد به سمت اتاق پسرش رفت و در و باز كرد .

-          خوابي پسرم ؟

-           نه بابا ، بيدارم .

-     فكر كردم شايد با تو بد رفتار كردم . امروز كارم سخت و طولاني بود و همه ي ناراحتي هامو سر تو خالي كردم . بيا ، اين هم 10 دلاري كه خواسته بودي .

پسر كوچولو نشست ، خنديد و فرياد زد : « متشكرم بابا ! » بعد دستشو زير بالشش برد و چند تا اسكناس مچاله شده در آورد .

مرد وقتي ديد پسر كوچولو خودش هم پول داشته ، دوباره عصباني شد و گفت : « با اين كه خودت پول داشتي ، چرا باز هم پول خواستي ؟ »

پسر كوچولو گفت : « براي اين كه پولم كافي نبود ، ولي الان هست . حالا من 20 دلار پول دارم و مي تونم يك ساعت از كار شما رو بخرم تا فردا زودتر خونه بياين ! دوست دارم با شما شام بخورم ... »

 

من وقتي اين داستان رو خوندم ، كلي رفتم تو فكر ! حالا حق با كدومشون بود ؟ با پسر پنج ساله اي كه دوست داشت باباش زودتر بياد خونه تا باهاش شام بخوره يا با مردي كه تا دير وقت كار مي كرد تا آينده ي پسرشو تامين كنه ؟ دفعه اولي كه داستان رو خوندم همه ي تقصيرها رو انداختم گردن باباهه! گفتم چه باباي بي رحمي ! اما يه خورده كه بيشتر فكر كردم ديدم اون باباي بيچاره هم حق داره ! اونم داره به خاطر پسرش كار مي كنه .

 يكي از نتايجي كه اين داستان براي من داشت اين بود كه زود قضاوت نكنم !

راستي شما چي فكر مي كنيد ؟ به نظر شما حق با كدومشونه ؟ فقط يادتون باشه زود قضاوت نكنيد !

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 0:39  توسط Samantha & Ermia  | 

Don't miss readin' it

هنگامی که ناسا برنامه ی فرستادن فضانوردان به فضا را آغاز کرد با مشکل کوچکی روبرو شد ، آنها دریافتند که خودکارهای موجود در فضای جاذبه کار نمی کنند ، جوهر خودکار به سمت پایین جریان نمی یابد و روی سطح کاغذ نمی ریزد؛ برای حل این مشکل آنها شرکت مشاورین اندرسون را انتخاب کردند.تحقیقات بیش از یک دهه طول کشید ، دوازده میلیون دلار صرف شد و در نهایت آنها خودکاری طراحی کردند که در محیط بدون جاذبه می نوشت، زیر آب کار می کرد ، روی هر سطحی حتی کریستال می نوشت و در دمای زیر صفر تا سیصد درجه ی سانتیگراد کار می کرد...
روس ها راه حل ساده تری داشتند:
آنها از مداد استفاده کردند.
 

 منبع : www.prfco.com 

 

Post script

توجه !  توجه!

 

از اين به بعد قراره يه قسمت با عنوان  Don't miss readin' it داشته باشيم و سعي مي كنيم مطالب جالب و خوندني رو كه فكر مي كنيم شما خوشتون مياد توش بذاريم

لازم به ذكر اين مطالب از منابع مختلفي گرفته شده كه اميدواريم خوشتون بياد

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385ساعت 19:32  توسط Samantha & Ermia  | 

Breaking News

با عرض سلام و ادب خدمت دوستان عزيزم و خوانندگان وبلاگ "زندگي سرخ"

 

بزودي قراره اين وبلاگ دستخوش تغييرات گسترده اي بشه ... از امروز "زندگي سرخ" با دو نويسنده به كار خودش ادامه ميده ... و از اين به بعد  بنده افتخار همكاري با سركار خانم سميه مهري دانشجوي رشته زبان و ادبیات انگلیسی رو دارم ...

قراره دو نفري اين وبلاگ رو بتركونيم ! برنامه هاي زيادي داريم كه با اجراش چشم حسودان و عنودان خواهد تركيد !

ضمنا اگه به اسم نويسنده ها نگاه كنيد مي بينيد كه تريپ Lady's First  گذاشتم و خلاصه حسابي سميه رو شرمنده كردم !!

 

منتظر خبرهاي بعدي ما باشيد !

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 13:13  توسط Samantha & Ermia  | 

نگران نباش... دیگر یاد گرفته ام ...

 

امشب همه چیز رو به راه است
همه چیز آرام.....آرام
باورت می شود....
دیگر یاد گرفته ام شبها بخوابم " با یک آرامبخش "
تو نگرانم نشو !
همه چیز را یاد گرفته ام !
راه رفتن در این دنیا را هم بدون تو یاد گرفته ام !
یاد گرفته ام که چگونه بی صدا بگریم !
یاد گرفته ام که هق هق گریه هایم را با بالشم ..بی صدا کنم !
تو نگرانم نشو !!
همه چیز را یاد گرفته ام !
یاد گرفته ام چگونه با تو باشم بی آنکه تو باشی !
یاد گرفته ام ....نفس بکشم بدون تو......و بی یاد تو !
یاد گرفته ام که چگونه نبودنت را با رویای با تو بودن...
و جای خالی ات را با خاطرات با تو بودن پر کنم !
تو نگرانم نشو !
همه چیز را یاد گرفته ام !
یاد گرفته ام که بی تو بخندم.....
یاد گرفته ام بی تو گریه کنم...و بدون شانه هایت....!
یاد گرفته ام ...که دیگر عاشق نشوم !
یاد گرفته ام که دیگر دل به کسی نبندم....
و مهمتر از همه یاد گرفتم که با یادت زنده باشم و زندگی کنم !
اما هنوز یک چیز هست ...که یاد نگر فته ام ...
 که چگونه.....! برای همیشه خاطراتت را از صفحه دلم پاک کنم ...
و نمی خواهم که هیچ وقت یاد بگیرم ....
تو نگرانم نشو !!
"فراموش کردنت را هیچ وقت یاد نخواهم گرفت"

+ نوشته شده در  جمعه دهم شهریور 1385ساعت 1:34  توسط Samantha & Ermia  | 

balance in life

Imagine life as a game in which you are juggling 5 balls in the air .

You name them – work , family, health , friends and spirit

And you are keeping all of these in the air .

You will soon understand that work is a rubber ball .

If you drop it ; it will bounce back .

 

But the other 4 balls – family , friends , health and spirit are made of glass.

If you drop one of these

They will be irrevocably scuffed or damaged or even shattered

And they will never be the same .

 

You must understand that and strive for balance in your life .

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت 1:27  توسط Samantha & Ermia  | 

book of life

 
+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 1:36  توسط Samantha & Ermia  | 

we choose how we live

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 1:32  توسط Samantha & Ermia  | 

ما ز یاران چشم یاری داشتیم ...

این شعرو حتما تا آخرش بخونید... وصف حال خیلی ها می تونه باشه !!...

حالم بد نيست غم کم می خورم
کم که نه! هر روز کم کم می خورم

آب می خواهم، سرابم می دهند
 عشق می ورزم عذابم می دهند

خود نمی دانم کجا رفتم به خواب
 از چه بيدارم نکردی؟ آفتاب!!!!

خنجری بر قلب بيمارم زدند
بی گناهی بودم و دارم زدند

دشنه ای نامرد بر پشتم نشست
 از غم نامردمی پشتم شکست

سنگ را بستند و سگ آزاد شد
 يک شبه بيداد آمد داد شد

عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام
تيشه زد بر ريشه ی انديشه ام

عشق اگر اينست مرتد می شوم
 خوب اگر اينست من بد می شوم

بس کن ای دل نابسامانی بس است
کافرم! ديگر مسلمانی بس است

در ميان خلق سر در گم شدم
 عاقبت آلوده ی مردم شدم

بعد از اين بابی کسی خو می کنم
هر چه در دل داشتم رو می کنم

نيستم از مردم خنجر بدست
بت پرستم، بت پرستم، بت پرست

بت پرستم،بت پرستی کار ماست
 چشم مستی تحفه ی بازار ماست

درد می بارد چو لب تر می کنم
طالعم شوم است باور می کنم

من که با دريا تلاطم کرده ام
راه دريا را چرا گم کرده ام؟؟؟

قفل غم بر درب سلولم مزن!
من خودم خوشباورم گولم مزن!

من نمی گويم که خاموشم مکن
من نمی گويم فراموشم مکن

من نمي گويم که با من يار باش
من نمی گويم مرا غم خوار باش

من نمی گويم،دگر گفتن بس است
گفتن اما هيچ نشنفتن بس است

روزگارت باد شيرين! شاد باش
 دست کم يک شب تو هم فرهاد باش

آه! در شهر شما ياری نبود
 قصه هايم را خريداری نبود!!!

وای! رسم شهرتان بيداد بود
شهرتان از خون ما آباد بود

از درو ديوارتان خون می چکد
خون من،فرهاد،مجنون می چکد

خسته ام از قصه های شوم تان
 خسته از همدردی مسموم تان

اينهمه خنجر دل کس خون نشد
 اين همه ليلی،کسی مجنون نشد

آسمان خالی شد از فريادتان
 بيستون در حسرت فرهادتان

کوه کندن گر نباشد پيشه ام
بويی از فرهاد دارد تيشه ام

عشق از من دور و پايم لنگ بود
قيمتش بسيار و دستم تنگ بود

گر نرفتم هر دو پايم خسته بود
 تيشه گر افتاد دستم بسته بود

هيچ کس دست مرا وا کرد؟
نه! فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه!

هيچ کس از حال ما پرسيد؟
نه! هيچ کس اندوه مارا ديد؟ نه!

هيچ کس اشکی برای ما نريخت
 هر که با ما بود از ما می گريخت

چند روزی هست حالم ديدنیست
 حال من از اين و آن پرسيدنيست

گاه بر روی زمين زل می زنم
 گاه بر حافظ تفاءل می زنم

حافظ ديوانه فالم را گرفت
 يک غزل آمد که حالم را گرفت:

"ما زياران چشم ياری داشتيم
 خود غلط بود آنچه می پنداشتيم"

+ نوشته شده در  جمعه سوم شهریور 1385ساعت 2:22  توسط Samantha & Ermia  |